محل تبلیغات شما



 

 

   نمونه پارچه های تبلیغاتی را نمی توانی به سادگی، تبدیل به رومیزی، روتختی و نظایر این ها کنی! سوزن ها هم تمایلاتِ شخصیِ خود را دارند.

 

20:15

   از جشنِ قهرمانیِ به تعویق اُفتاده تا سردرگُمیِ هوادارانی که نمی توانند حَتّی ارتشِ سرخ پوشِ قهرمان شان را، کَم رَمَق تصوُّر کنند. .

خبرهای فوتبالِ سطحِ پایینِ پُر زخم را، نمی توانم دنبال کنم. آدم نَه اعصابش را دارد و نَه حوصله اش را. چرا باید تقریباً همه چیز، این قَدر ناامیدکننده و دل گزا باشد؟! 

 

20:53

   هرگز نمی دانی که لحظه ی بعد، چه خواهد شد. نمی دانی چه بر سَرَت می آید و امّا این هم قلبت را می فشارد که تصمیم های تو، چندان بی تأثیر نیست.

 

1:44

   برخی آدم ها، یادت می اندازند که چه قَدر بدبختی، برخی دیگر نداشته هایت را به یادت می آورند، برخی هم کمکت می کنند تا فقدان هایت را پیدا کنی، خیلی شبیهِ هم اند و اکثر آن اَقلی که خوشبختی اند و کمک و دارایی، آه چه خوب اند.

ساعت که دوازده شب را نواخت، غربتم شد، تنهایی را حِس کردم. به پیری فکر کردم، فقط چند ثانیه!  وقتی پیری و تنها، چه قدر سخت است؛ وقتی کودک و یا نوزاد، وای غیرِ قابلِ تحمل. حالا فرض کن آن کودکی، آن نوزادی، . من همینم.

 

4:03

   ترسِ نَفَس نکشیدنِ مادر. .

بی امان، پُر تشویش، جراحت دهنده ی جوارحِ جسم و جانم، همه چیز در این ترس می تواند جمع شده باشد، این قَدر عظیم و سَهمگین! 


 

 

   چه حالی دارم امشب، مثلِ خودم در خودمم و نمی گُنجم! بله آدم با خودش عجیب ترین است. چه قَدر آرزومند و خواهشناکم از خودم؛ چه قَدر دلم می خواهد به چند زبانِ خاص و چند لهجه ی متفاوت مسلط باشمبدانم و بخوانم و با لِذَّت بفهمم. "لذَّتِ فهمیدن"، بله این خواستنیِ تمامِ عمرم است، این طور گُمان می کنم.

نمی دانم از من یک تصویرگرِ خود از خود خوش آمده» در می آید یا نَه اما تلاشم را خواهم کرد، یعنی امیدوارم که تلاشم را بکنم. می ترسم از اتِّفاقاتِ بی انگیزه کننده و ساقط کننده. خدایا! در امانم بدار از ایشان و از همه.

 

23:54

   یاد بگیر دختر! یاد بگیر. تو نباید بی چیز بمانی.

 

23:58

   وای. ^_^  بارون گرفت.


 

 

   در آن جا، حرص و ولعِ خواندن، فهمیدن، یاد گرفتن و ورق زدن به جانت می افتد اگر به مانندِ من باشی .

دوست داشتم که همه ی آن ها مالِ من بود، نَه بهتر است بگویم همه ی ارزشمندترینان و خوبان شان؛ چرا که برای من،آن ها به مثابه ی آدم هایند.

 

20:04

   شاید لازم است هنوز هم استراحت کنم.  شاید لازم است که استراحت کنم و با خواب و آرمیدن، خویش را در کم تَنِشی و آرامشی خودساز، غوطه ور سازم. خدا می داند که من چه قدر از گفتن و آموزش دادن هایی که مخاطبانم کم ترین اعتنا و میل را بدان ها دارند، خسته و به ستوه آمده ام. من، نیاز به آرامشی ژرف و ایمن از هر سو دارم. 


 

 

   به نرمیِ هوای مطبوعِ شادی؛ به همان خوشایندی که خواب های رویایی ات را دوست می داری. همان قَدرحالِ خوبی داشتم. دیروز را در یک قاب، یک روزِ ساده می انگاریم اما شاید تنها من، تنها من بدانم که چه میزان خوبی را می توان در کارهای ساده ای مُتَبَلوِر کرد و به جای آن که اسمش را، بنیان، دل و رسمش را خوبی نهاد و این، در دیروزم، لانه کرده بود. دیروز من، یک روزِ ساده نبود!

 

7:07

   سرد است؛ برای اتاقی که وسیله ی گرمایشی ندارد و پتوها، از نازک ترین مخلوقاتِ ساکنش هستند، سرما یک موجودِ هولناک و دِهشَتناک است؛ موجودی که وَخشورِِ مرگ است و اتاق، از او می هراسد. . 


 

 

   بی سرانجامی، همان چیز که یا من از آن زاده شده ام، یا با من زاده شده است و یا در آن زاییده شده ام .

 

7:26

   باید امروز را بسازم. شک دارم که بتوانم؛ هیچ وقت اختیار دارِ تمامِ زندگی ام نبوده ام! 

 

7:50

   باید چایی دم کنم و ماسکِ خود اختراعم را از صورتم بشورم. صدای خسرو معتضد از تلویزیون به گوش می رسد؛ این خودم هستم که می خواهم بشنوم.

 

8:58

   مُهلتِ نگه داریِ کتاب های کتابخانه، به پایان رسیده است؛ این را هم اینک تلفنِ همراهم یادآور شد. شاید دو تای شان را خوب نگاه داشته و کمی خوانده ام، به باقی شان نرسیدم. نَه که زمان نداشته باشم، زمان بود، قُوَّت و حوصله شان نبود.

پیش از این، دنیا برایم این قَدر سرعت نداشت. . الآن انگار افتاده ای در یک دالانی که دریایی از هوا، با سرعتِ نور، آهشاید بیش از آن هم، در جریان است! همه اش فکر می کنم زمان دارد با تُندیِ بی وصفی از کنارمان می گُذرد؛ با این حال باز هم هیچ به هیچ.

 

12:27

   تقریباً بیشترِ کارها را انجام داده ام؛ شُستنِ ظرف هایم، آماده کردنِ وسایل، آماده کردنِ ساندویچ ها، آماده کردنِ کتاب ها، آماده کردنِ خودم. .

یک حِسِِّ کم جانی توی سینه  و قسمتِ فوقانیِ شِکَممگاه آرام و گاه افتان و خیزان، راه می رود! نشسته ام و منتظرم.؛منتظرم که ببینم کِی اندکی خواسته می شوم! چرا هیچ کَس آن قَدر که بتوان باور کرد و لَختی آرام گرفت، آدم را نمی خواهد؟

راستش حوصله ی رفتن به کلینیکِ پزشکی را، ندارم. برایم وقت گرفته است که به دکترِ تغذیه مراجعه کنیم امّا من نمی خواهم همین فرصت های کوتاه و موجزِ دیدار و هواخوری را، صرفِ چیزی نظیر مُعطَّلی های درونِ مطب های پزشکان کنم. چرا او به این احساسنرسیده است؟ چرا بقیه نمی دانند که زمان اندک است و فرصت ها کوچک و کوتاه و عمر، از همه چیز کوتاه تر؟!


 

 

   در حالِ مکالمه ی متفاوت بودن؛ مکالماتِ ساده ای که برای تو سخت است چون که به زبانِ دُوُّم هم نمی توانی حرف بزنی و مخاطب یا دارد فُرجه می دهد و مهربانی می ورزد یا که باور نمی کند که تو دو جمله هم نمی توانی صحبت کنی.

دوستِ روسَم، از ایران خوشش آمده و برنامه ی سالِ جدیدش نیز آمدن به این جاست. از مهمان نوازی، غذا و میوه های تر و تازه مان تعریف کرد؛ همه کَس را در ایران ملاقات کرد، جز من و خودش نیز دقیقاً به این اشاره کرد .

 

4:32

   .وَ دوستِ آرامم در ایتالیا. . امشب به حرفم گرفته است و بسیار نگران است. آدم های پُرفکر، نگرانند یا آدم های نگران، پُرفکر؟ به ظاهر که چندان فرقی نمیکند. آدم دلش می خواهد بداند چگونه و دقیقاً چگونه می تواند به دیگری کمک کند، به دیگری که من فکر می کنم تنهاست؛ شاید هم بتوانم بگویم آدمِ تنهایی ست. حتّی تنهایی ها هم، با هم فرق می کنند!

 

5:28

+ آیا جهان را مستقل از ذهنِ خویش، مشاهده می کنی؟

+ استقلالِ عِلّی

+ رئالیسم

جهان، همان گونه که واقعاً هست، نیست! شاید هم من دوست دارم این گونه بیاندیشم!

+ نظریه، می تواند صادق باشد حتّی اگر کسی به آن، اعتقاد نداشته باشد.

به مانندِ تو؛ تو می توانی باشی حتّی اگر هیچ کَس نتواند تو را ببیند.

+ تو را کُشتند تا مرا، شهید کنند.

+ پیش انگاشتِ پدیدارها و پَدیدارگی ها

+ کُنِشِِ ثبتِ یادها

+ بازنماییِ امرِ واقعی

+  عکس ها می توانند چند معنایی باشند و به سهولت، دَستکاری ‌شوند و تغییر یابند لیکن باوری وجود دارد مبنی بر این که عکس ها، نمایشگرِ واقعیت‌ اند؛ یک حقیقتِ ابژکتیو!

باورشان می کنیم! این همان چیزی ست که چشم مان بدان خو کرده یا مغز یا .؟ کیست آن کِه نمی خواهد حقیقت را، باور کند؟ کسی به عکاس و تجربه ی ذهنی اش، فکر می کند؟ شاید نگاهِ عکّاس، معنی و حس و حالی را در عکس بریزد. . همیشه هزار اگر وجود دارد؛ خوشا آن جایی که بی اگر باشد و آرامش، در بغلش.

+ سَنَدهایی که بودن» را، شهادت می دهند.

عکس ها

+ دوربین، مُسَبِّبِ ژِستی غیر‌طبیعی می شود!

دو حال دارد؛ یا با آگاهی از وجودِ دوربین، ژستی غیرطبیعی می گیریم و یا دوربینی که بدونِ آگاهیِ سوژه در حالِ عکّاسی است، فقط یک لحظه یا تنها لحظاتی را ثبت می کند که باز هم طبیعی نیستند و گویای واقعیَّت! 

دوربین، شخصی را که سوژه قرار گرفته است را وادار می کند تا حالت/تصویرِ ایده‌ آلی از خودش، بر اساسِ فرهنگِ اجتماعی نشان دهد و طبقه‌ ی خاصی را نمایندگی کند. دوربین، تشویقت می کند که "گناه کار" یا اگر بخواهم تخفیف دهم، "خطاکار" شوی! از خودت یک دروغ گویی می سازی که یک نامِ جالبِ دیگ را هم می تواند بر روی خود بگذارد: "بازیگر". . تو نماینده ی هیچ کَس و هیچ چیز نیستی اما آن چه از تو ثبت می شود، تو را حتّی ناخواسته، نماینده ی یک دوره، قِشری از مردم و . می سازد، یک نمونه ی جَعلی می شوی، یک نماینده ی انتخاب نشده! 

   وقتی عکسی را می گیری، می خواهی یک حقیقت را که بوده حفظ کنی یا می خواهی به وسیله یآن آن چه ثبت می کنی چیزِ دیگری را حفظ کنی؟ می خواهی اصل را سینه به سینه انتقال دهی؟ می خواهی چیزی را بگویی که نبوده و به این وسیله می تواند باشد؟

+  تکرارپذیریِ اثرِ هنری، موجبِ بی معنی شدنش می شود.

زیاد شنیده ایم، حتّی از خودمان که: "زیاد که باشی، کم به چشم می آیی." یا "." . 

معنی، به سادگی از بین می رود؟ وقتی چیزی را مدام تکرار می کنی، بی ارزش می شود؟ عادت می کنند به شنیدنش شاید، شاید بی اهمیَّت می شود چون ارزان شده است و ارزان، همیشه در دسترس است؟!

+ بازتولید یک چیز، سبب می شود که اثر، دیگر اصالتِ بِکری و اصلش را منعکس نسازد. 

+ تنیدگیِ دائمی

+ میراثِ مُستَمسِک

+ آگاهی، حالتی از شناخت است.

+ محسوسات و ادراک شُدنی ها

+ مُبَرِّز

+ كُنش‌ های فكریِ غیرقابلِ ادراکِ توسط چشم

+ ذهنِ هر شخص، خصوصی ست؟!

 

11:06

   با کَم خوابی بیدار شده ام، باید همراه بود مگر نَه؟ با مامی، با تو و با خودم. اگر قرار است با خودم نیز همراه باشم، ترحیح می دهم خویش را هم اکنون در خواب و فشارهای بی امانِ خواب خواهیِ بَدنم همراهی کنم.


 

 

   نگرانی های بسیاری وجود دارد. آدمی در طولِ زندگانی اش پُر است از انواع و اقسامِ نگرانی ها؛ ریز و دُرُشت بودن شان را به حساب نمی آورم. من اصلاً به ریز و دُرُشتی ها اعتقادی ندارم همه چیز در جای خود پُر اهمیَّت ترین است و فکر می کنم اگر چنین چیزی را همه بدانند و با دانستن، آگاهانه آن را اعمال کنند کَم تر دچاری مشکل می شوند. آری، در ابتدا شاید شاهدِ هجومِ درد و رنجِ بسیار باشیم ولی رفته رفته خواهیم دید رسیدگی در لحظه، بی اهمیَّت ندانستن و جلوه ندادنی موضوعات و آگاهی، چه قدر برای ما در حکمِ ناجیانی بی جایگزین هستند.

نمی توانم بگویم اوَّل به چه چیز اهمیَّت بده چرا که می دانم اگر بدنم بخواهد زنده بماند و سالم، پیوسته تمامی سلول هایش، هم زمان مبارزه و مراقبت را در دستور کارشان دارند و هیچ یک معطل نمی کند تا آن یکی پیش رود، همه با هم، هم زمان و در جای خود مهم ترین».  


 

 

   توی گلویم، تُرش است. مثلِ وقتی که چیزی می خوری و اصطلاحاً می گویی که تُرش کرده ای!»

خوشحال نیستم. بی پولی، بی پناهی و نگرانی های جِدّیِ ریز و دُرُشت، دارد اَمانم را می بُرَد. زندگی، عجب چیزِ بی سر و پایی ست.

احساس می کنم هر روز، تعامل با دیگران، دارد برایم سخت و سخت تر می شود. من، اکثرِ مردمی را که در کنارشان زندگی می کنم، دوست ندارم؛ آن ها، بی اندازه ترسو، بُزدل، توسری خور و زورگویند! نمی توانند انسان باشند چون نمی گذارند و البته که خودشان مقصرند. .


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

وبلاگ روانشناسی ناحیه یک ری پسری از نسل باران